تبليغاتX
من و لحظه ها

 
نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.
 
سهراب
 
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت توسط aurora |

 

وقتی می‌فهمی عاشق شدی كه می‌بینی دوست نداری بخوابی

چون واقعیت شیرین‌تر از رویاهایت شده است.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت توسط aurora |

ناتانائيل

تنها خداست كه نمي توان در انتظارش بود.

در انتظار خدا بودن يعني در نيافتن اينكه او را هم اكنون در وجود خود داري.

تمايزي ميان خدا و خوشبختي قائل مشو و همه ي خوشبختي خود را در همين دم قرار ده.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت توسط aurora |

دیروز

 که بی قرار بی قرارت بودم

دیشب

 که مرغکای عشق تا صبح می خوندن

امروز طلوع

 که نسیم بهشت صورتمو ناز کرد

امروز غروب

دستام که می لرزید... چشمام که خیس می شد

.

.

.

صداش کردم...صداش کردم...

صدامو شنید...باورت میشه؟

بالاخره صدامو شنید...

حسش می کنم...

لا به لای عطر گل های عاشقی که برام پیشکش آوردی...

حسش می کنم...

لا به لای همه لحظه ها...

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت توسط aurora |

۱- درد قفسه سینه امونمو بریده...

۲- بدترین نوع زنده بودن هر لحظه نفس کشیدن  به یاد گذشته هاست...

۳-ای ساحل آرامشم     سوی تو پر می کشم     از دوریت در آتشم    در آتشم  یارا 

۴-درود به روح کسی که مسکن رو به دنیا معرفی کرد.

۵-امروز ۵ اسفند سالروز تاسیس هما بود. امروز بالاخره کار آموزی تموم شد و کار رو رسما تحویل گرفتیم. بعد از مدت ها از داشتن چیزی شاد شدم...  

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت توسط aurora |

 

خالی یعنی بی تو

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت توسط aurora |

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت توسط aurora |

داغ 

 آدمو مثل یه

پر

 سبک می کنه

فکر کن

چقدر تلخه که

پر

 باشی

اما هیچ

 بادی

 نیاد

تو رو با خودش

 ببره...

یه جای دور...

یه جای

خیلی

 دور...

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت توسط aurora

چقدر احمقانه است.

چقدر همه چیز این زندگی احمقانه است ...

فقط چند لحظه می بینمت ... و فقط خدا می دونه چند هزار بار تو وجودم تکرار می شی...

و فقط خدا می دونه که چرا باید به این زندگی بی معنی احمقانه بی تو ادامه بدم..

فقط خدا می دونه...

چون من که نمی فهمم ... نمی فهمم وقتی تو همه وجودمی چرا باید ازت دور باشم ...نمی فهمم وقتی تو همه لحظه هامی چرا باید بی تو باشم...اصلا چرا باید زنده باشم تا با تابوهای احمقانه زندگی کنم..

اصلا چرا باید زندگی کنم؟؟

فقط خدا می دونه و من هم نمی خوام بدونم چون میخوام خدا با دانشش تو عرشش بمونه  و من سرافکنده روی زمین به امید اینکه اون بهترینو برام میخواد بمونم...

چون فقط این فکر کمکم می کنه که زنده بمونم و این همه حماقت رو تحمل کنم..

فکر این که کسی هست که من و این لحظه ها رو می بینه و می دونه

و فقط اونه که می دونه...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت توسط aurora

 

These wounds won’t seem to heal

...This pain is just too real

There’s just too much that

...Time can not erase

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت توسط aurora |

 

 

:The road to Hell

 

No need to search for it

In grand books of narrative or folklore

 

You just got to take a bus

Pay your ticket

And

...Go home

 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت توسط aurora |

 

  روزگار گاهی خیلی تصادفی هدیه ای ارزشمند بهت میده

که خیلی بی خبرهم  اونو ازت می گیره

 

 

اگه این رسم روزگاره

 

 

 

 

 

 

 

 

رسم خیلی زشتیه....

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت توسط aurora |

 

بسیاری مردم شادی های کوچک را به امید

خوشبختی های بزرگ

از دست میدهند.

 

پرل باک

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت توسط aurora |

گذشت زمان بر آن ها که منتظر می مانند بسیار کند

بر آن ها که می هراسند بسیار تند

بر آن ها که زانوی غم بغل می گیرند بسیار طولانی

و بر آن ها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است.

اما بر آن ها که عشق می ورزند

                                               زمان را آغاز و پایانی نیست...

 

 

                                                                                          ویلیام شکسپیر

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت توسط aurora |

- زهرای درگیر:

همیشه این واسم یه مساله بود:

که اگه همه چی از قبل طراحی شده ما این وسط چیکاره ایم؟ این همه روزا رو شب کردن و شبا رو به صبح رسوندن واسه چی؟ که چی؟

که اگه ما مختاریم پس چرا نمیشه؟ چرا اون چیزایی که میخوایم بشه نمیشه؟

 اینا رو ننوشتم که بگم بالاخره فهمیدم چی به چیه.

فقط نوشتم که ذهنمو خالی کنم.

- زهرای جوزده تکنولوژی:

از وقتی سیم کارت ایرانسلو واسه اینترنتش گرفتم معنی تبلیغات منفی رو بهتر میفهمم.

این خط زبون بسته مثل یه چارپای پر انرژی کار میکنه! نمیدونم چرا اینقد پشت سرش میحرفن؟

خودمونیم این چت کردن با موبایل هم خیلی فاز میده. راحت دراز میکشی واسه خودت فک میزنی.بعد از یک ساعت میبینی همش ۲۰ تا تک تومنی از اعتبارت کم شده بگفته یه عزیز دل: زنده باد ایرانسل!

- زهرای مامان:

تا سه چهار هفته دیگه باید حداقل پروپوزالمو تحویل بدم. تازه دارم میفهمم که میگن پایان نامه آدم مثل بچه آدم میمونه یعنی چی.

* همکارای گل یزدیمون هر وقت زنگ میزنن آخر مکالمشون دو تا کلمه قشنگ میگن که دوس دارم برا همه آرزو کنم. با اون لهجه شیرین به یاد موندنیشون میگن: "خوب باشی"

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت توسط aurora |

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت توسط aurora |

سلام

خیلی خیلی دلم واسه نوشتن اینجا تنگیده بود.

اما اینقدر این تابستون شلوغ پلوغ بود و اینقدر هر بار میخواستم چیزی بنویسم هیچی به ذهنم نمیومد که به ناچار یه تعطیلات تپل چند ماهه دچار این صفحه ی سبز لحظه های ما شد .

تابستون خوبی بود. اولش که امتحانای دانشگاه رو نفهمیدم چطوری پاس کردم.بعدشم که یه سری ماجراهایی که چند وقت بشدت تحت فشارشون بودم به نتیجه رسید. عروسی خان دایی جان هم که چند روز شادی و خوشی محض بود.  آبجیمون هم که به سلامتی فوق لیسانس دانشگاه تهران قبولیده شد و من کلی از اینکه دیرتر عروس میشه و منو ترک میکنه از خودم خوشحالی بدجنسانه در کردم!

ته تغاری خونه هم(نمیدونم املاشو درست نوشتم یا نه)  بالاخره پدر و مادرمون رو به آرزوی دیرینه ی اینکه یکی از چهارتا بچه هاشون دفتر دستک دکتر بازی رئیس خانواده رو به ارث ببره رسوند و از اول مهر قرار است بروند در دانشگاه شهید بهشتی پزشک بشوند.به نظر من نکته جالب در مورد این بشرهایی که در علامه حلی درس خوندن اینه که تا سالیان سال به قولی "ور دل همدیگه" اند.مثلا این داداش کوچیکه ی ما و ۱۰ تا از همکلاسیهای دبیرستانش همه با هم دوباره از اول مهر سر یک کلاس میشینن!

طی چند روز دیگه هم انشا الله اسباب می کشیم و بالاخره میریم خونه خودمون که در محله ای بسیار سبز و خوش آب و هوا واقعیده  و من کلی از این واقعیت خوشحالم و اندکی هم غر غر می کنم.

چون اصلا نمیدونم که چطور باید از اون سر تهرون خودمو برسونم این سر تهرون و راس ساعت ۸ صبح کارت بزنم!از وقتی ماهیت کارم تو شرکت عوض شده یعنی در واقع دقیقتر و پر مسئولیتر شده کارمند بودن بخشی از زندگیمو به طرز خفن انگیز ناکی اشغال کرده. نمی دونم این خوبه یا بد اما مسلما نمیذارم این بخش از زندگیم از رسیدن به برنامه های همیشگیم متوقفم کنه.

دیگه اینکه امیدوارم بالاخره امسال بتونم این ماه مبارک رو درک کنم...امیدوارم همه بتونن از انرژی مثبتی که به برکت این ماه تو فضا موج می زنه استفاده کنن...

تا بعد

 

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت توسط aurora |

 

 

صبح اول وقت بود توی شرکت که خبر فوت پدر بزرگ یکی از همکارا رو بهش دادن.

با چشمای گریون رفت...

یکی دیگه از همکارام که خیلی دختر احساساتی و حساسیه زد زیر گریه...

کلی هق هق کرد...

 

یه خانوم 35 ساله هم از همکارامون هستن که بعد از طلاق از همسر اولشون نتونستن حزانت دو تا بچه ها رو بگیرن.هر چند الان مجددا ازدواج کردن و هیچ وقت هم به زندگی خصوصیشون هیچ اشاره ای نمی کنن،  اما به گفته بچه ها همیشه لبخند روی لباشون مصنوعیه.

ایشون برای دلداری دادن به این همکار من که هق هق میکرد می گفت :

عزیزم، مرگ حقه ، واقعیته، خیلی ساده ، هست ، باید باشه...

تازه مگه از دست دادن فقط با مردنه؟

اگه اینطوریه که یکی مثل من دیگه نباید زندگی کنه.

زندگی همینه دیگه..

مگه کاریش هم میشه کرد؟

 

اولین باری بود که عمق چشمای این مجسمه غرور رو دیدم...

خیلی به از دست دادن فکر کردم...

خیلی... 

 

 
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت توسط aurora |

  تو مرا مي فهمي…

     من تورا مي خوانم

     و همين

     ساده ترين قصه ي يك انسان است.

 

  * من خوبم

     زندگی خوبه

    حالم خوب شد 

    یعنی فک کنم چون به آقاهه جواب رد دادم حالم خوب شد.

    خیلی روزای بدی بود.

    خیلی بد.

    همه چی بود الا اون جرقه هه

    بدون اون هم که اصلا نمیشه

    به هر حال تموم شد

    راحت شدم

 

    *یه فیلم دیدم که دنیای Fantasy و دنیای رئال حسابی توش قاطی پاطی شده بودن.

     خیلی خوشم اومد.

     دلم خواست که برم توی دنیای Fantasy

      

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت توسط aurora |

Definitions, Definitions, Definitions

 

I saw B again, miserable, moaning, Looking towards the sky, imploring the miracle she so long waited for

 

And how weary, how futile her big clear eyes looked 

 

 

How deep can one’s feeling of misery be

 

How irresistibly can one be trapped in his own illusions

 

+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت توسط aurora |